شکرانه

تن او به تنم خورد مرا برد مرا برد

مهر من مهر توست در تک تک لحظه هایم...

مهر من اینهمه صبوری توست برای رسیدن به لحظه ی دیدار...

مهر من همراهی توست برای لحظه های خوب و بدی که در انتظار ماست...

مهر من دستهای تو شانه های توست برای لحظه های دلتنگی ام...

مهرمن آرامشی ست که در حضور توست...

مهر من اشتیاق نگاه توست برای به خانه رسیدن....

مهر من دلواپسی های شرینت...

مهر من شادی توست درلحظه ناب یکی شدن...

مهر من تویی محبوب من...

عند المطالبه می خواهمت!
نوشته شده در جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط نگار نظرات () |

دلم را خوش می کنم به موقت بودن این خانه.چندمین خانه؟اهمیتی ندارد.بلاگ اسپات طعم دیگری دارد.برمی گردم.موقت بودن و معلق قصه غریبی نیست .اما من...شرح دهم غم تو را خانه به خانه کو به کو.
نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط نگار نظرات () |

بعضي وقتها اينطوري مي شود.وقتها طور ديگري مي شوند.حرفها هم.حرفهايت مي ماند گوشه لبهات.لبهات مات وقتهات مي شود.بعد ميبيني نشسته اي با همكارت بخاطر مساله اي پيش پا افتاده-شايد -اشك مي ريزي و همدردي مي كني.به تو ربطي ندارد اما احساس مي كني بايد برايش گريه كني!ليست كارهايت شخصي و كاري جلوي رويت است تو مات نگاهشان ميكني.صداي بال پشه حواست را كاملا پرت مي كند.ترجيح مي دهي بعد از ساعت اداري در سكوت كار كني اما ذهنت مي دود...كار پيش نمي رود.طوري مات ات برده كه ترجيح مي دهي سكوت كني.
بعضي وقتها اينطور مي شود.كه از حوصله ي خودت بي حوصله مي شوي.از خونسردي ات وحشت مي كني.دلت مي خواهد مثل خيلي هاي ديگر عجول باشي.نمي تواني.احساس مي كني خودت زندگي ات دنيايت اصلا همه ي دنيا دچار كندي شده.سبز شدن گلدانهاي كوچكت از چشمت پنهان مي ماند.همه چيز را ساكن مي بيني.هر صبح همه عطر هايت را بومي كني اما انگار تصميم گرفتن براي انتخاب عطرت سخت ترين كار دنياست.ساده ترين چيز ها برايت سخت مي شود.دچار تاخيرمي شوي.يادت مي رود صبحانه بخوري.يادت مي رود دوش بگيري.بجاي شامپو،نرم كننده ميريزي روي مو هايت.گيجي ات به چشمت نمي آيدوانگار بناست دنيا هميشه همينطور پيش برود.
بعضي وقتها حرفهايت گوشه لبت مي ماند.همانجا جا خوش مي كند.صداش در نمي آيد.بعضي وقتها دوروبرت خالي مي شود.يا شايد تو هيچ كس را نمي بيني.هيچ كس نيست براي شنيدن حرفهايت.ترديدهايت.انگار جنس حر فهايت طور ديگريست.خودت هم نمي فهمي.خودت هم حاضر نيستي بشنوي حاضر نيستي تكرارشان كني.حاضر نيستي فكر كني.بعضي وقتها رسما كلا فه اي.مي گويي دلم مي خواهد چشم هايم را ببندم.دلم مي خواهد وقتي بازشان كنم كه اين روزها...روزهاي ديگري شده باشند.تو تكليف روزهاي ديگر را روشن مي كني.مي گويي وقتي باز كني كه...!
بعضي وقتها را دوست ندارم.
نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط نگار نظرات () |

کمر همت بسته به خاطر دنیای جدید
کمر
بسته به جان خودش محبوب من.

باید انتخاب کنم آیا می‌توانم اکتفا کنم
به می‌بوسمَت‌های تلفنی
و گرم نگه دارم آغوش خالی‌ام را؟

آخ محبوب من
محبوب لعنتی من
که کمر به چیزی بسته‌ای بسته‌ای
که شبیه خلسه‌های عیساست
که کمر به چیزی بسته‌ای بسته‌ای
که شبیه آوازهای زنی‌ست
در دشت‌های گریان

نه محبوب من
نمی‌ارزد این
دنیای بی‌دست و آغوش تو
به جان دایی‌ام
که کمونیست بازنشسته است
و به جان عمویم
که نسبتی به هم زده با بانکداری نوین اسلامی
نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط نگار نظرات () |

تنهایی و بی حوصلگی ام را،بی حوصلگی و دلتنگی ام را،دلتنگی و کسالتم را،اصلا خودم را این روزها هیج کجا آپ نمی کنم.
نوشته شده در جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط نگار نظرات () |

می گفتم این باگ لعنتی همه چیزو می دونه.کل قضیه از دوری لنی آب می خوره.این تب و لرزوسرما خوردگی بی سابقه!باگ میگه بر می گرده به سیستم ایمنی و این حرفها.اما من تقریبا مطمئنم پای یونانیا وسطه!دیشب به لنی نوشتم.ولی امروز گفتم بی خیال!
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگار نظرات () |

لنی دوباره چوبهای اسکی اش را برداشته.راهی شده.من دوباره خداحافظ گاری کوپر می خوانم.تا به فصل آخر برسم برگشته.
نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگار نظرات () |


Design By : Night Skin