شکرانه
تن او به تنم خورد مرا برد مرا برد
مهر من اینهمه صبوری توست برای رسیدن به لحظه ی دیدار...
مهر من همراهی توست برای لحظه های خوب و بدی که در انتظار ماست...
مهر من دستهای تو شانه های توست برای لحظه های دلتنگی ام...
مهرمن آرامشی ست که در حضور توست...
مهر من اشتیاق نگاه توست برای به خانه رسیدن....
مهر من دلواپسی های شرینت...
مهر من شادی توست درلحظه ناب یکی شدن...
مهر من تویی محبوب من...
عند المطالبه می خواهمت!
بعضي وقتها اينطور مي شود.كه از حوصله ي خودت بي حوصله مي شوي.از خونسردي ات وحشت مي كني.دلت مي خواهد مثل خيلي هاي ديگر عجول باشي.نمي تواني.احساس مي كني خودت زندگي ات دنيايت اصلا همه ي دنيا دچار كندي شده.سبز شدن گلدانهاي كوچكت از چشمت پنهان مي ماند.همه چيز را ساكن مي بيني.هر صبح همه عطر هايت را بومي كني اما انگار تصميم گرفتن براي انتخاب عطرت سخت ترين كار دنياست.ساده ترين چيز ها برايت سخت مي شود.دچار تاخيرمي شوي.يادت مي رود صبحانه بخوري.يادت مي رود دوش بگيري.بجاي شامپو،نرم كننده ميريزي روي مو هايت.گيجي ات به چشمت نمي آيدوانگار بناست دنيا هميشه همينطور پيش برود.
بعضي وقتها حرفهايت گوشه لبت مي ماند.همانجا جا خوش مي كند.صداش در نمي آيد.بعضي وقتها دوروبرت خالي مي شود.يا شايد تو هيچ كس را نمي بيني.هيچ كس نيست براي شنيدن حرفهايت.ترديدهايت.انگار جنس حر فهايت طور ديگريست.خودت هم نمي فهمي.خودت هم حاضر نيستي بشنوي حاضر نيستي تكرارشان كني.حاضر نيستي فكر كني.بعضي وقتها رسما كلا فه اي.مي گويي دلم مي خواهد چشم هايم را ببندم.دلم مي خواهد وقتي بازشان كنم كه اين روزها...روزهاي ديگري شده باشند.تو تكليف روزهاي ديگر را روشن مي كني.مي گويي وقتي باز كني كه...!
بعضي وقتها را دوست ندارم.
کمر
بسته به جان خودش محبوب من.
باید انتخاب کنم آیا میتوانم اکتفا کنم
به میبوسمَتهای تلفنی
و گرم نگه دارم آغوش خالیام را؟
آخ محبوب من
محبوب لعنتی من
که کمر به چیزی بستهای بستهای
که شبیه خلسههای عیساست
که کمر به چیزی بستهای بستهای
که شبیه آوازهای زنیست
در دشتهای گریان
نه محبوب من
نمیارزد این
دنیای بیدست و آغوش تو
به جان داییام
که کمونیست بازنشسته است
و به جان عمویم
که نسبتی به هم زده با بانکداری نوین اسلامی
| Design By : Night Skin |
